سروده سال ۸۳
قال الله:فذکرهم بایام الله
باز انتحار قافیه و وزن
باز انفجار بغض گلوگیر
باز آسمان سنگی زندان
باز آبشار خونی زنجیر
باز از درخت گم شده سیبی
باز آبروی رفته آدم
ماییم و این هبوط دوباره
ماییم و درد مردن کم کم
ماییم و باز گندم عصیان
خورده نمک، شکسته نمکدان
هابیلهای کهنه و کافر
قابیلهای تازه مسلمان!
گفتند هان! ابوذر و عثمان
کردند صلح و آشتی امسال
گفتم مگر به زور "زر" و سیم
اما نه آن ابوذر با "ذال"!
ماییم و دانشی همه غفلت
بازیچه جدید اسیران
صد بار احمقانه شمردیم،
حجم قفس، مساحت زندان!
.
.
...باز انتهای خیس بیابان
باز ابتدای بارش باران
نزدیک شد زمانه به پایان
اینک دعای سنگی زندان:
این شمع و جمع گرد قدش را
تنها میان دلهره مگذار!
یارب زمین لاله وشان را
سرخ و سپید و سبز نگهدار!
پایا خروش خونی بهمن!
مانا شعارهای حسینی !
میرا شغاد: نابرادر!
جاوید انقلاب خمینی!
...این وقت استجابت سنگ است
این فصل انهدام بیابان
با تیشه های کوچک آبی؛
با ذره ذره ضربه باران!
داشت یادم میرفت بگم اون بند "ابوذر"رو از قهرمان شعر انقلاب وام گرفتم٬از محمدکاظم کاظمی
